|
"یغما گلرویی"
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 4:4 توسط ... |
به نام خدا
خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود و ماه را ز بلندایش..به روی خاک کشیدن بود پلنگ من- دل مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد که عشق- ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود اگرچه هیچ گل مرده..دوباره زنده نشد..اما بهار در گل شیپوری..مدام گرم دمیدن بود گل شکفته!خداحافظ..اگرچه لحظه ی دیدارت شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیم..آری-موازیان به ناچاری- که هر دو باورمان زآغاز..به یک دگر نرسیدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من فریبکار دغل پیشه..بهانه اش نشنیدن بود! چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می بافت..ولی به فکر پریدن بود "حسین منزوی" *** پ.ن: نیازی به گفتن نیست اما...در باورهای عامیانه ی ما آمده است که پلنگ هنگامی که قرص ماه کامل است بر بلندترین صخره می رود و می جهد و می کوشد تا به ماه حمله کند.زیرا نمی تواند چیزی را بالاتر از خود ببیند. + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 20:33 توسط ... |
... + نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 0:20 توسط ... |
نه دست اشتیاق نه پای پیشواز در هم شکسته عطر لطیف نیاز و ناز گل های من شکفته به گلدان او ولی چشمان سبزفام وی از من گریخته است لبریز کرده جام من از نوش آن نگاه اما دریغ دست من این جام ریخته است تا کی به هر بهانه سرودی نگاشتن حرفی نمانده است از او رمیده است رویای خواستن از من... کلام غمزده ی دوست داشتن ... سیاوش کسرایی + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 7:40 توسط ... |
می خواستم
ابروانم جهان خانوادگی ام را پیوند بزند چشمانم پدران و مادران دورم را در هم خیره کند گیس هایم هزار و یک شب دراز را ببافد و لب هایم کودکانم را لالایی بخواند و از گونه هام آفتاب و مزرعه بتابد اما نه پدر تفنگی داشت و نه مادر چادر سپیدی که به کوه بزنندم به دشت دوستت دارم با گیس هایی که از انگشتان تو کوتاه ترند با پیوند ابروانی که به شهر بخشیده ام خدا را با نام کوچک تو می خوانم به تسبیح انگشتانت از فرداهای دور چیزی نمی خواهم جز کودکی شبیه خودم قطاری به شهرهای دور و خیابانی که گام هایم را دوست بدارد آن گاه که جهان را بی تو می چرخم سمانه عابدینی از کتاب"انگشتان کشیده ام" + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 22:58 توسط ... |
اشک رازی ست لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک آن شب لبخند عشقم بود ● قصه نيستم که بگوئی نغمه نيستم که بخوانی صدا نيستم که بشنوی يا چيزی چنان که ببينی يا چيزی چنان که بدانی ... من درد مشترکم مرا فرياد کن. ● درخت با جنگل سخن می گويد علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گويم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده، من ريشه های ترا دريافته ام با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام و دست هايت با دستان من آشناست. در خلوت روشن با تو گريسته ام برای خاطر زندگان، و در گورستان تاريک با تو خوانده ام زيبا ترين سرودها را زيرا که مردگان اين سا ل عاشق ترين زندگان بودند. ● دستت را به من بده دست های تو با من آشناست ای دير يافته! با تو سخن می گويم بسان ابر که با توفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دريا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می گويد زيرا که من ريشه های ترا دريافته ام زيرا که صدای من با صدای تو آشناست. "احمد شاملو"
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 22:37 توسط ... |
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را به پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است... فروغ فرخزاد + نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 20:16 توسط ... |
خاطرم دریای پر غوغاست یاد تو چون سکه ای سیمین رها بر آب این دریاست. خاطر دریا پریشان است سینه ی دریا پر از تشویش توفان است. دست من در موج و چشمم سوی ساحل هاست قلب من منزلگه دل هاست. نه بر این دریا سکونی نه به ساحل ها چراغ رهنمونی کی برآید از افق شمع بلند آفتابم؟ تا درنگ آرم دمی تا بیاسایم کمی تا در این امواج یادی... یادگاری را بیابم. ای دریغا سربه سر موج است و گرداب است یا غرقاب سکه ی سیمین فروتر می رود در آب... سیاوش کسرایی + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 18:48 توسط ... |
بادها پوشیده می آیند صبح های گرم روزهای گرم عصرهای گرم اعتقاد سینه ها در امتداد مرگ و سعادت از علف ها دور ابرهای عصیانگر خورشید دست ها در التماس آیه ی باران آفرینش با جلال خویشتن در بهت بادها پوشیده می آیند برگ های سبز می میرند و کبوترها قاصد منقارشان دشنام بادها از سرزمین مرگ می آیند بادهای گرم از زمین خون سبز می نوشند اکنون کدام حرف و چه کس پیش از این هرچه در دنیا مرا تسلایی بود و اکنونم هیچ... اکنون هیچم نمانده است جز غروب و گردش مادیان در هوای خیس روز بد و نا به هنگام آغاز شد وقتی که از خواب برخاستم و بیرون شدم تمامی ساعت ها غلط حتی ساعت به خواب رفته ی میدان چه کسی می دانست که دنیا این همه ستمگر است و اشتباه کار...؟ + نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 18:23 توسط ... |
دنگ . . .، دنگ . . . ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ. زهر اين فكر كه اين دم گذراست مي شود نقش به ديوار رگ هستي من. لحظه ام پر شده از لذت يا به زنگار غمي آلوده است. ليك چون بايد اين دم گذرد، پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است. و اگر مي خندم خنده ام بيهوده است. دنگ . . .، دنگ . . . لحظه ها مي گذرد. آنچه بگذشت، نمي آيد باز. قصه اي هست كه هرگز ديگر نتواند شد آغاز. مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ بر لب سرد زمان ماسيده است. تند بر مي خيزم تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز رنگ لذت دارد، آويزم، آنچه مي ماند از اين جهد به جاي: خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم. و آنچه بر پيكر اومي ماند: نقش انگشتانم. دنگ . . . فرصتي از كف رفت. قصه اي گشت تمام. لحظه بايد پي لحظه گذرد تا كه جان گيرد در فكر دوام، اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر، وا رهانيده از انديشه ی من رشته ی حال وز رهي دور و دراز داده پيوندم با فكر زوال. پرده اي مي گذرد، پرده اي مي آيد: مي رود نقش پي نقش دگر، دنگ مي لغزد بر رنگ. ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ: دنگ . . .، دنگ . . . دنگ . . . "سهراب سپهری " + نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388 14:40 توسط ... |
|